
توهم عبور از ساختار و اصول لیدرشیپ؛ جایی که رشد میتواند به نقطهی خطر تبدیل شود!
این چرخه تقریباً همیشه یکسان است.
اول میگوید:
«اگر اجازه است، من فقط یک سؤال دارم.»
بعد میشود:
«با کمال احترام، این بخش را قبول ندارم.»
بعد:
«اگه جسارت نباشه، این قانون برای بقیه خوبه.»
بعد:
«راستش رو بخواید، من متفاوت فکر میکنم و شرایط خاصی دارم.»
بعد:
«حقیقت اینه که من با توجه به رشد و آگاهی که امروز بدست آوردم، تجربه متفاوتی دارم.»
بعد:
«شاید باور نکنید یا خوشتون نیاد ولی من دیگه از این ساختار عبور کردم.»
بعد:
«من به درک جدیدی از زندگی و سیستم و رشد رسیدم، مطمینم کل ساختار ایراد دارد.»
و جالب اینجاست که خود فرد معمولاً متوجه نمیشود این مسیر را طی کرده است.
فکر میکند صرفاً دارد منطقیتر فکر میکند.
⸻
در مسیر لیدرشیپ و ساختن تیم، من این الگو را بارها و بارها دیدهام؛ آنقدر تکرار شده که دیگر برایم یک اتفاق فردی نیست، بلکه یک «چرخهی تکرار پذیر و قابل پیشبینی انسانی » است.
چرخهای که از بیرون شبیه رشد است، اما از یک جایی به بعد میتواند تبدیل به فاصله گرفتن تدریجی از همان اصولی شود که فرد را به رشد رساندهاند.
⸻
این چرخه اینگونه شکل میگیرد:
1) شروع طبیعی: پذیرش و رشد
تقریباً همهی ما مسیر رشد را با پذیرش شروع میکنیم.
پذیرش آموزش، ساختار، لیدرشیپ و یک سیستم مشخص.
در این مرحله فرد یاد میگیرد، سوال میپرسد، خودش را در چارچوب لیدرشیپ قرار میدهد و معمولاً نتیجه هم میگیرد.
واقعیت ساده است:
در اکثر موارد، رشد اولیه بدون آموزشپذیری، بدون نظم و بدون اجرای یک ساختار مشخص اتفاق نمیافتد.
⸻
2) نقطهی تغییر: وقتی تجربه، آگاهی و یا نتیجه وارد زندگی میشود
بعد از مدتی، تغییرات وارد زندگی فرد میشود.
اطلاعات بالا میرود.
درآمد یا جایگاه تغییر میکند.
تیم یا گروه اولیه شکل میگیرد.
و دقیقاً همینجا یک نقطهی حساس ایجاد میشود.
ذهن شروع میکند به بازنویسی داستان رشد.
کمکم این فکر شکل میگیرد:
«تقریبا من که خودم هم این چیزها رو بلد بودم…»
یا
«این رشد فقط نتیجه خلاقیت، شرایط و تصمیمهای خودم بوده… نه لزوماً سیستم! البته سیستم هم کمک کرده.»
این نقطه، شروع فاصلهی نامرئی یا نامحسوس با ساختار است.
⸻
3) بازتعریف واقعیت
حالا سؤالها تغییر میکنند.
دیگر سؤال برای یادگیری نیست.
برای تأیید ذهن است.
مثلاً:
«اصلاً چرا این قانون وجود دارد؟»
«اگر این قسمت را حذف کنیم چه میشود؟»
«شاید این نگرش مربوط به گذشته بوده…»
«من جور دیگری هم میتوانم به نتیجه برسم.»
در این مرحله معمولاً این جملات تکرار میشود:
«من تجربه متفاوتی دارم.»
یا
«برای من اینجوری جواب نداد.»
یا
«من تاثیر خوبی از فلان سیستم نمیگیرم.»
یا
«برای من این موضوع فرق میکنه.»
این جمله در ظاهر منطقی است!
اما اگر مدیریت نشود، تبدیل به شروع یک مسیر خطرناک میشود.
کمکم فرد شروع میکند به:
• جدا کردن خودش از سیستم و یا برنامههای خاص
• متفاوت دیدن قوانین
• استثنا قائل شدن برای خودش
• و زیر سؤال بردن چارچوبی که قبلاً خودش در آن رشد کرده با بیان اینکه قبلا شرایط متفاوت بود!
⸻
4) ساختار برای دیگران است
اگر این روند ادامه پیدا کند، ذهن وارد مرحلهای میشود که:
«این ساختار برای بقیه خوب است، نه برای من.»
در این نقطه فرد ابتدا با وجود حضور ولی به صورت حس درونی دیگر خودش را داخل سیستم نمیبیند، بلکه بیرون یا بالاتر و آگاهتر از آن تصور میکند.
و این دقیقاً جایی است که خطر شروع میشود.
نه به خاطر پرسیدن سؤال…
بلکه به خاطر جدا شدن تدریجی از اصولی که نتیجه را ساختهاند.
⸻
5) توهم عبور از ساختار
در ادامه، اگر این روند اصلاح نشود، به نقطهای میرسد که فرد احساس میکند:
«من از این ساختار و این مفاهیم و این اصول و این سیستم و … عبور کردهام و دیگر نیازی به آن ندارم.»
در حالی که در واقع اتفاق دیگری افتاده است:
فرد از اصولی فاصله گرفته که رشدش را ساختهاند، اما هنوز تصور میکند در حال رسیدن به سطح بالاتری از درک و آگاهی است.
این یکی از پیچیدهترین خطاهای ذهنی در مسیر لیدرشیپ است.
چون از بیرون ممکن است شبیه بلوغ دیده شود، اما در عمل میتواند آغاز افت تدریجی باشد.
⸻
6) یک الگوی تکرارشونده که بارها دیدهام
من بارها دیدهام که افراد با یک ساختار مشخص رشد میکنند:
با آموزشپذیری.
با اجرای دقیق.
با هماهنگی با سیستم.
اما وقتی به نقطهای از رشد میرسند، بهجای اینکه بگویند:
«این ساختار و سیستم رشدهای من را ساخت»
کمکم به این نقطه میرسند که:
«من خودم به این آگاهی و رشد رسیدم»
و این تغییر کوچک در نگاه، میتواند بزرگترین تغییر مسیر آینده باشد.
و این را میشود با زیر سؤال رفتن مرجع شناسایی کرد…
تا دیروز فرد میگفت:
«لیدرم تجربهی بیشتری دارد.»
امروز میگوید:
«نظرش محترم است…
ولی من برداشت خودم را دارم.»
در ظاهر هنوز احترام وجود دارد.
اما مرجع عوض شده است
⸻
7) مکانیسم طبیعی ذهن در مواجهه با چالش
یک نکته مهم دیگر:
وقتی نتیجه مطابق انتظار پیش نمیرود، ذهن بهصورت طبیعی دنبال دلیل بیرونی میگردد.
• سیستم
• شرکت
• پلن
• بازار
• لیدر
• شرایط
این واکنش طبیعی است.
اما اگر مدیریت نشود، بهمرور باعث میشود فرد به جای اصلاح خودش، شروع به زیر سؤال بردن کل ساختار کند.
⸻
8) یک سؤال ساده اما تعیینکننده
من همیشه از خودم و از لیدرها یک سؤال ساده میپرسم:
اگر امروز تمام تصمیمات و رفتارها و نگرشهایی که من دارم، بدون هیچ تغییر در کل تیمم تکثیر شود، آیا نتیجهای که میخواهم ساخته میشود؟
اگر پاسخ مثبت باشد، مسیر درست است.
اما اگر پاسخ منفی باشد، یعنی جایی از مسیر نیاز به بازگشت به اصول وجود دارد.
نه لزوماً تغییر سیستم…
بلکه بازبینی خود فرد.
⸻
چرا این چرخه اتفاق میافتد؟
چون ذهن انسان یک ویژگی عجیب دارد.
اگر خودش را مرجع نهایی حقیقت بداند، دیگر هیچ مرجع بیرونی را به رسمیت نمیشناسد.
در این حالت حتی اگر اشتباه کند، دیگر کسی نمیتواند به او کمک کند.
⸻
تفاوت رشد با خودمرجع شدن
رشد یعنی:
«قدرت تحلیل من بیشتر شده است.»
اما همچنان میدانم ممکن است اشتباه کنم.
خودمرجع شدن یعنی:
«چون این را در درونم حس میکنم، پس درست است.»
این دو زمین تا آسمان با هم فرق دارند.
⸻
تجربهی شخصی ارزشمند است؛ اما کافی نیست
اگر قرار بود هر تجربهی شخصی حقیقت مطلق باشد، دیگر هیچ علم، هیچ آموزش و هیچ سیستمی شکل نمیگرفت.
تجربهی شخصی باید در کنار اصول، تجربهی جمعی، نتایج واقعی و آزمون زمان قرار بگیرد.
⸻
جمعبندی
رشد واقعی هرگز به معنی عبور از ساختار و اصول کار تیمی نیست.
به معنی عمیقتر فهمیدن مفاهیم پایه و مهارت در اجرای همان ساختاری است که تو را ساخته.
بزرگ شدن خطرناک زمانی شروع میشود که فرد فکر میکند:
«من دیگر به همان اصول اولیه نیاز ندارم.»
در حالی که در بسیاری از موارد، همان اصول اولیه همچنان هم ستون اصلی نتایج او هستند.
این نگاه نه برای محدود کردن کسی است، نه برای جلوگیری از سؤال پرسیدن.
برعکس…
برای این است که هر کسی در نقطهی رشد، یادش بماند:
گاهی بزرگترین پیشرفت، برگشتن به همان چیزهایی است که تو را ساختهاند.
#مهردادیوسفی
۷ تیر ۱۴۰۵
برچسب:
نویسنده: اشکان عباسی